امروز 13 آبان است و ما خود را براي يك روز بزرگ آماده ميكنيم. همان طوري كه رييس جمهور موسوي چند روز پيش گفته بود، آنك 13 آبان رسيد. از وقتي بيانيه رييس جمهور را خواندهام، انرژي مضاعفي گرفتهام. مطمئنم كه امروز تهران را فتح ميكنيم، مطمئنم. به شرطي كه مردم ميليوني بيايند و تا لحظه پيروزي در خيابانها بمانند.
از خانه بيرون ميآيم. خداي من! چه ميبينم؟ همه جا سبز است. كوچهها، خيابانها، مغازهها، خانهها، در و ديوار شهر، همه جا سبز است. حتي آسمان هم امروز سبز است. زنگ زدم به مسعود. ديشب با هم قرار گذاشته بوديم كه امروز با هم باشيم. مسعود از رفقاي قديمي بالاترين است. رژيم خيلي از او ميترسد. چون لينكهايش، دارد رژيم را نابودي ميكند. من هميشه به لينكهاي مسعود امتياز مثبت ميدهم. اين مسعود، افتخاري است براي بالاترين. ديشب تا دير وقت مشغول ارسال لينك در بالاترين بوديم. رژيم ديشب حسابي كلافه شده بود. لينكهاي ما اعصاب كودتاگران را بهم ريخته. ديروز و ديشب همه يك صدا در بالاترين فرياد ميزدند مرگ بر كودتا.
مردم دسته دسته به خيابانها آمدهاند. همه سبزپوش هستند. از نيروهاي كودتا اصلا خبري نيست. گويا اين بار تهديدهاي ما را جدي گرفتهاند. رييس جمهور موسوي گفته بود كه كودتاگران خواهند رفت. آنك رفتند. تا چشم كار ميكند رنگ سبز است كه خيابانها را پر كرده. شايعات زيادي به گوش ميرسد. ميگويند شيخ مهدي را دستگير كردهاند و به كهريزك بردهاند. نميدانم اين خبر واقعيت دارد يا نه. ولي اگر درست هم باشد، جاي نگراني نيست. كروبي به تنهايي ميتواند از خودش مراقبت كند. فكر ميكنم اين دفعه شيخ بزرگ ما ميتواند مدارك جديدي براي ادعاهاي خود پيدا بكند.
در شهر، هيچ خبري از طرفداران استبداد و كودتا نيست. مردم همه جا را گرفتهاند. از مساجد آهنگ «يار دبستاني من» پخش ميشود. مسعود به اين وضعيت مشكوك است. ميگويد «غلط نكنم كاسهاي زير نيمكاسه است. نكند نيروهاي كودتا با هيليكوپتر و يا ميگهاي روسي ما را بمباران كنند» اين را كه ميگويد، مردم عصباني ميشوند و با صداي بلند فرياد ميزنند «مرگ بر روسيه، مرگ بر روسيه» مسعود ميگويد:«برادران و خواهران سبزم! آنك وقت مبارزه و روز پيروزي است. بايد لانه جاسوسي روسيه را تصرف كنيم» با پيشنهاد مسعود، جمعيت به سمت سفارت روسيه حركت ميكند.
به سفارت روسيه نزديك ميشويم. جمعيت را نميشود كنترل كرد. به مسعود ميگويم بايد جلوي فرار جاسوسها را بگيريم. مسعود چند نفر را مامور مراقبت از دربهاي سفارت ميكند. چند نفر از ديوار سفارت بالا ميروند. خيلي زود در سفارت باز ميشود و جمعيت سبز وارد حيات سفارت ميشوند.
از جاسوسها خبري نيست. انگار فرار كردهاند. تمام ساختمان به دست ما افتاده. جاسوسها هيچ كدام از اسناد و مدارك را نابود نكردهاند. مسعود ميرود و مقداري سند داخل دستگاه كاغذ خردكن ميريزد و آنها را پودر ميكند. از مسعود ميپرسم «مسعود جان، چرا اين اسناد را نابود ميكني؟» مسعود ميگويد:«ما بايد اين اسناد را نابود كنيم و بعد عكس بگيريم و آبروي جاسوسها را ببريم» من هميشه به هوش مسعود غبطه ميخورم. بيخود نيست كه مسعود بيشترين امتياز را در بالاترين دارد. ما اگر مسعود را نداشتيم، امروز خيلي مشكل داشتيم.
مسعود چند نفر را مامور مراقبت از سفارت ميكند و به من ميگويد برويم صدا و سيماي كودتا را هم بگيريم. حق با مسعود است. صدا و سيما را كه بگيريم ديگر خيالمان از همه چيز راحت ميشود. ميتوانيم صداي خودمان را به همه برسانيم و پيروزي خودمان را اعلام كنيم. مسعود جمعيت را به سمت صدا و سيما هدايت ميكند.
ناگهان چشمش به گوشهي خيابان ميافتد. با خودم ميگويم مسعود حتما در حال طرح يك عمليات ويژه است. نگاههاي مسعود هيچ وقت بيمعني نيستند. مسعود فورا چند نفر را صدا ميزند و به آنها ميگويد:«برادران، خودتان را براي يك ماموريت بزرگ آماده كنيد. آنك وقت پيروزي نزديك است» بچهها ميگويند ما آمادهايم. مسعود ميگويد:«آن چند سطل آشغال را ميبينيد آن گوشهي خيابان؟ برويد آنها را آتش بزنيد» بچهها ميروند و سطلهاي زباله را آتش ميزنند و ما يك قدم ديگر به آزادي تهران نزديكتر ميشويم.
به صدا و سيما ميرسيم. عدهاي از مزدوران در حال انتشار خبرهاي دروغ هستند. مسعود ميگويد:«برادران آرامش خود را حفظ كنيد. ما بايد اول صداوسيما را پاكسازي كنيم و بعد خبر پيروزي خود را به گوش همه برسانيم.»
مسعود به من ميگويد:«ميخواهم يك ماموريت مهم هم به تو بدهم، آمادهاي؟» به مسعود ميگويم «من براي آزادي ايران آمادهي هر كاري هستم مسعود جان.» مسعود ميگويد:«بايد بروي و عمو پورنگ و ململ و پنگول را پيدا كني. بايد حساب اينها را كف دستشان بگذاريم» از اين كه مسعود به من اطمينان كرده و اين ماموريت مهم را به من سپرده به خودم ميبالم. ياد روزها و شبهاي بالاترين ميافتم. چه شبهايي كه من و مسعود بيخوابي كشيديم و لينك فرستاديم و داغ كرديم و با رژيم مبارزه كرديم. آنك نتيجه همه زحمات خود را داريم ميبينيم.
خبرها از فرار همهي عناصر كودتا از كشور حكايت دارد. مسعود عدهاي را مامور ميكند كه به فرودگاه بروند و مانع فرار كودتاگران شوند. خدايا چقدر زود پيروز شديم. البته ما هنوز هم دلهره داريم. نكند ميگهاي روسي بر آسمان سبز ايران ظاهر شوند و مردم سبز را گلولهباران كنند.
همه ساختمانهاي صداوسيما تصرف شده و به دست بچههاي سبز افتاده. مسعود ميگويد بايد خبر پيروزي و آزادي تهران را به گوش همه برسانيم. نفسها در سينه حبس شده. همه منتظرند تا ببينند چه اتفاقي ميافتد. به يكي از استوديوهاي پخش خبر ميرويم. اين كار را بايد خود مسعود انجام بدهد. هيچ كس به جز او نميتواند اين خبر خوب را به مردم برساند.
مسعود خودش را آماده ميكند و با همان صداي دلنشينش ميگويد:«اين صداي جلبكهاي سبز ايران است. هم وطنان عزيز، ما پيروز شديم. ما به آرزوي خود رسيديم. ما به آنچه رييس جمهور موسوي گفته بود، رسيديم.» مسعود بيانيه چند روز پيش رييس جمهور موسوي را هم با بغض ميخواند:«آنك 13 آبان ميرسد …»
اشك در چشمان همه ما جمع شده. يكي با عجله ميآيد و ميگويد كه رييس جمهور موسوي و شيخ مهدي كروبي به صدا و سيما آمدهاند. با شنيدن اين خبر خيلي خوشحال ميشوم. به سرعت به طرف در ميدوم. آخ! آنقدر عجله داشتم كه خوردم به ميز و افتادم…
انگار يك نفر دارد به صورتم آب ميپاشد. چشمانم را باز ميكنم، مادرم است. ميگويم: «چي شد مادر؟ رييس جمهور كجاست؟ مصاحبهاش پخش شد يا هنوز شروع نكرده؟ من بايد برم با رييس جمهور صحبت كنم.»
مادر ميگويد: «چي ميگي. رييس جمهور كيه؟ باز هم خواب ديدي؟ خدا يه عقلي به تو بده. پاشو لنگه ظهره.» گفتم: «چي؟ رييس جمهور هنوز نيومده؟» فورا زنگ زدم به مسعود:«مسعود كجايي؟ چي شد؟ رييس جمهور صحبت كرد؟ الان چه خبره؟ من افتادم و بيهوش شدم. ديگه چيزي يادم نيست. كودتاچيها رو گرفتين؟ همه چي تمام شد؟ هواپيماهاي روسي نيومدند؟ …»
مسعود داد ميزند: «چي ميگي خره؟ حالت خوشه؟ ميشه بگي از صبح تا حالا كجا بودي؟ صد بار بهت زنگ زدم، اس ام اس فرستادم. چرا جواب ندادي؟ مگه قرار نبود امروز بريم شعار بديم؟ مگه ديشب بهت نگفتم برو زود بخواب اينقدر تو بالاترين لينك نذار. چرا گوش نكردي؟»
به مسعود گفتم:«يعني چي؟ بالاخره چي شد؟» مسعود گفت:«هيچي. چي ميخواستي بشه. رفتيم و برگشتيم.» گفتم:«مگه قرار نبود اين دفعه تو خيابونها باشيم و برنگرديم؟ پس چرا برگشتيد؟» مسعود گفت:«بيخيال بابا. زود بيا بالاترين چند تا لينك فرستادم بايد داغ بشه.»
http://ahestan.wordpress.com/2009/11/05/green-13-aban/


